![]() |
![]() |
|
| گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (وبلاگ قدیمی من) |
|
دست هایش را که در عکس افتاده بود دو دستی گرفتم وقتی که پا شد تشکّر نکرد می توانم با شما قدم بزنم؟ نگفت نه دست های او را می گیرم و بر عکس راه می رویم کسی را که در چشم های تو مخفی کردند هر چه می گردم بیشتر گم می کنم راستی شما عروسی نکرده اید؟ نمی گوید نمی کنید؟ نگفت نه! کردیم! روزها مثل باد می گذشت و شب چند ثانیه بیشتر نبود ما دو عکس تنها بودیم که دنیا می خواست از آلبوم بیرونمان کند کرد! باور نمی کنید!؟ امشب که بر عکس دیگری خوابیده ام سری به آن آلبوم بزنید و از یخچالی که درش را درعکس باز می کنید هر چه می خواهید ببخشید! فقط کالباس داریم! "علی عبدالرضایی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:3 توسط محمد رضا |
|
|
مرا به پیراهنت ببر تا در هندسه ی شیخ لطف الهی ات نماز بُگزارم و « در نمازم خم ابروی تو با یاد آید » ای اصفهان ظرافت جماعت را دک کن می خواهم فرادا نماز بُگزارم محمد رضا ریاحی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:43 توسط محمد رضا |
|
|
-همه ی آدم های روی زمین بوی سیب می دهند -در قطب شمال تنها گل یخ می روید -چشم عسلی ها وزوزی نگاه می کنند -ماهی ها بهتر از همه معنی« کل عرض کربلا» را می فهمند -دختر شالیکار به موهایش سنجاقک میزند -من نقاشی را میشناسم که شبها مداد شمعی هایش را روشن میکند -دختر کبریت فروش پسران محله ی ما را سیگاری کرده محمد رضا ریاحی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:53 توسط محمد رضا |
|
|
سازمان ملل متحد درباره ی وضعیت تغذیه ی مردم در سراسر جهان... انجام یک نظر سنجی گسترده را
که مشتمل بر یک سوال (باز پاسخ) بود طراحی کرد. در این نظر سنجی قرار بود مردمان قاره های گوناگون جهان به پرسش زیر پاسخ دهند: ((لطفا خواهش مند است نظر خود را درباره ی کمبود غذا در میان سایر نقاط جهان بیان کنید.)) این نظر سنجی به اجرا گذاشته شد ولی به طور کامل جواب نداد.چرا که : -مردم آفریقا اصلا چیزی در مورد غذا نمی دانستند...! -مردم اروپای شرقی و روسیه اصلا چیزی در مورد نظر خود نمی دانستند و نمی توانستند نظر خود را بیان کنند -مردم اروپا با مقوله ای به نام کمبود غذا آشنا نبودند -مردم آمریکای لاتین با واژه ای مانند (( خواهشمند است )) نا آشنا بودند -و در نهایت مردم امریکا اصلا مکان هایی به نام ((سایر نقاط جهان)) را نمی شناختند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:6 توسط محمد رضا |
|
|
...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:2 توسط محمد رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:35 توسط محمد رضا |
|
|
( تقديم به مردم استان چهارمحال و بختياري كه درد را مي شناسند.) ما روي پشت بام ايران زندگي مي كنيم ! ميان مردمي كه آرزوهايشان كمي تا قسمتي ابريست! ميان پابرهنگاني كه ريگي به كفش ندارند، ميان مردمي كه درد را مي شناسند. « مردمي كه نام هايشان درد مي كند !» « مردمي كه جلد كهنه ي شناسنامه هايشان درد مي كند !» باباي كلاس اولي هاي ما نان ندارد. بچه هاي ما وقتي توي دفتر نقاشي شان دوچرخه مي كشند، خيلي مهم است كه مهربان باشند و برايش تَرك بكشند... « ما توي نقاشي هايمان هم تنها سوار نمي شويم.» ما « مونوريل» و « مترو» و « قطار پرنده» نمي خواهيم. ما در ازاي همين جاده هاي خاكي هم كه داريم چندين برابر براي دولت عرق ريخته ايم. ما فقط كمي كاغذ مي خواهيم براي نقاشي ! زياده خواهي ما را ببخشيد! نكند صداي چرخ دوچرخه هاي نقاشي كودكان ما، خواب قطارهاي شما را آشفته است ؟ ! ببخشيد اگر ما زياده خواهيم! بخشيد اگر ما درد مي كشيم ! ببخشيد اگر هوايمان سرد است ! پاي قلممان را قلم كرديد ! با اين قلم شكسته و اين كاغذ وصله اي نيامده ايم از « فيلترينگ اينترنت» و « دردهاي با كلاس» و « مبارزه با بد حجابي » بنويسيم. غَم نان اگر بگذارد ، تلويزيون هايمان را هم روشن مي كنيم. آنوقت شايد دغدغه هاي لوكس رفاه زده ها و دردهاي فانتزي شما را هم ببينيم. ما را چه به اين تفنن ها؟ ! نه مجوز كنسرتمان با مشكل مواجه شده و نه لباس هايمان جيغ مي كشد ! ما را چه به عاشق شدن ؟ ! « دوم خرداد » باشد يا « سوم تير» ، ارديبهشت گذشته است و روزهايمان « اردي جهنميست» ! خدا مي داند ما هم روي نقشه ي ايران زندگي مي كنيم ! اين پايتخت مسموم همه چيز را متعلق به خودش مي داند. آنقدر هواي تهران را دود گرفته كه ما و امثال ما را نمي بينيد ! اين دود ندانم كاري ها و تنها خوري هاست. ديديم كه عدالتتان هم عادلانه نبود. عدالتتان فقط دهان پر كن بود، پر طمطراق و درون تهي! كاش آن روز بعد از برگزاري جشنواره ي برف و يخ ( كوهرنگ) دور بين هايتان كودكان بومي آن منطقه را هم مي ديد. در روزهايي كه گله گله، آدم هاي كادوپيچي شده ي لوكس از استان هاي ديگر براي شركت در جشنواره و اسكي و از اين جور تفنن ها به پايخت برف ايران مي آمدند. كنار روستا نشين هاي آن حوالي كه از برف، تنها سوز استخوان شكنش را به ارث مي برند. كنار روستا نشين ها و عشايري كه « زنده رود» و « كارون» از اشك هاي كودكانشان سر چشمه مي گيرد. و به قيمت ويراني آنها استانهاي ديگر را آباد مي كند. حالا آسفالت نشين هاي اطراف آمده اند تا روي آدم برفي هاي بچه هايشان اسكي كنند. روي آرزوهايشان اسكي كنند. با وجود اينكه روستايي اند و مثل دوروبري ها « آپ توديت» نيستند. با وجود اينكه روستايي اند و از اردوهاي دختر پسري كه به آن حوالي مي آيند و طريقه معاشرت دختر و پسرهاي « روشن فكر» و « متجدد» آنها تعجب مي كنند. با وجود اينكه آنها مي دانند اين ميهمان ها نمك نشناسند. با اين حال باز هم معرفتشان زياد است. حاضرند براي ميهمان ها در جاده هر 100 متر يك تابلو بزنند و رويش بنويسند : « ببخشيد اگر هوايمان سرد است ! » ، « ببخشيد اگر خجالت دهاتي مان نمي گذارد نزديكتان شويم و خوش آمد بگوئيم !» ، « ببخشيد اگر دردهايمان بي پرستيژ است» ، « ببخشيد اگر ما اعتراضي به حقوق زنان و مسائل روز نداريم و مثل شما روشنفكر نيستيم و غم نان داريم» ( غم نان اگر بگذارد به شما مي گوئيم حقوق چه كسي پايمال شده است) حيف كه صدايشان به جايي نمي رسد. آنها مي خواهند فرياد بزنند: « اگر روي اين برف ها رد پايي نمي بينيد، اينجا محل عبور فرشتگان است. لطفاً روي اعصاب فرشته ها اسكي نكنيد» نويسنده : محمد رضا رياحي ساماني ( آذر 86) « فردا گلي خواهد روييد كه بادها را پرپر خواهد كرد ...»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:52 توسط محمد رضا |
|
|
چشم هایت را غلاف کن
سيب هايي كه از لبخندت روی پیاده رو های عبورت می افتد نيوتن هاي وجود مرا تحريك مي كند در جاذبه ي تو دريچه اي تازه به قلبم كشف مي شود و واكنش نمكي ابروهات فشارٍ خونٍ مرا بالا مي برد اديسون توي چشم هايت شعبده بازي مي كند آنروز يوسفي كه در چاه چشم هاي تو بود پيراهن چارخانه اي داشت كه مي خواستم در يكي از خانه هايش زندگي كنم و در هر ثانيه اي« امن يجيب »بگويم تيك تاك تيك تاك گرينويچ اين مدار صفر درجه ضربانم را تنظيم مي كند صفر مختصات جهان، بين النهرين بازوان توست چشمهايت را غلاف كن به روميان نگاهت بگو امان بدهند يا بگو خدا آيه اي اَمَّن يُجيب تَر نازل كند اين جغرافياي غريب هيچ كريستف كلمبي را نديده است من كال تر از سيب هاي اين درخت هاي زميني ام كال تر از سيب هاي دختر همسايه كه رويشان ماتيك مي كشد ماتيك تاك، تيك، تاك پياده رو هاي مرا برف پوشانده است مثل پياده رو هاي سرد مسكو ثانيه ها با پوتين روي تنم راه مي روند چه پايتخت سرديست، مسكو بايد نيكوتين خونم را در جوهر اين خودكار بريزم و دوستت دارم هاي نيكوتين داري براي چشم هايت بنويسم چشم هاي تو پايتخت دنياست سرد تر از مسكو سيب تر از جاذبه ي زمينٍ گيجي كه دور خودش مي چرخد و نيوتن در سرگيجه ي قوانين لعنتي اش جاذبه را تحريف مي كند لعنت به قوانين نيوتن من جاذبه را سال هاست كشف كرده ام
محمدرضا رياحي ساماني
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:8 توسط محمد رضا |
|
|
در مدرسه از نشاطمان کم کردند از فرصت ارتباطمان کم کردند وقتی که به هم عشق تعارف کردیم از نمره ی انظباتمان کم کردند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:40 توسط محمد رضا |
|
|
خانه های زیتونی خیال مرا ویران کرده اند
بیا تا در یکی از خانه های پیراهن چارخانه ات زندگی کنیم... من اینجا تنهای تنها هستم کارت سوختم خالی خالیست دلم گر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:32 توسط محمد رضا |
|
|
(نویسنده را جز خواننده اش هیچ قدرتی نمی تواند ساکت کند! ) ابروهای پُست مُدرن
پاسخ به مسائل جنسی! چگونه پوستی شاداب داشته باشیم! فال پاسور! خنده درمانی! آنچه مردان و زنان جوان باید بدانند! کاشت مو به صورت سرپایی! خانواده ی ارغوانی! مردان نپتونی زنان پلوتونی! فال قهوه! مجلات زرد و رنگین نامه ها! ... ] سلام، یه روسری آبی سَرم کردم، زیر همین بادکنک زرده ایستادم، تو چی پوشیدی؟! ...[ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:3 توسط محمد رضا |
|
|
بزرگ كه مي شوي ، تازه مي فهمي چقدر مثل كلاس اولي ها « آن مرد با اسب آمد » برايت ترانه خيز است . آن مرد آمد ،آن مرد با اسب آمد و اسطوره ها كفش هاي جغجغه اي پوشيدند و براي مدعيان عشق حكايت « عشق ز پروانه بياموز » را خواندند ... بزرگتر مي شوي و تازه به آغاز مي رسي ،جايي كه تلنگري مي آيد و يكي خسرو مي شود و يكي فرهاد . دختر و پسر ندارد. دو راهي بد و خوب است . يكي خسرو مي شود و ... يكي فرهاد. تو افول مي كني و خسرو مي شوي ،داد مي كشي ،شلوغ مي شوي ، ترمينال هزار بوسه ي بيهودگي ... تو عشق نمي داني ، اينجا آن مرد با زانتيا مي آيد و تو فقط لباسهايت هستي ! حالا ديگر به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن . تو نمي فهمي پروانه جمع كردن چه معني مي دهد . تو فقط مي داني گوجه گران شده است و بايددرخت هاي انار را قطع كرد! بكاريم و بفروشيم و بخوريم و بخوابيم و گاهي گداري يار انار فروش ساغر به دست ! دلفريبان نباتي سرچهار راه زيور بسته اند ...تو حسن خداداد مي خواهي ، سيب مي خوري و به ياد مادرت « حوا » بوسه هاي مادرانه اش بوي سيب مي دهند . تازه مي فهمي خسرو كه عشق سرش نمي شود . مراد خسرو از شيرين كناري بود و آغوشي محبت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن اولين ناگهان زندگيست سر مي درسد و خسرو ،فرهاد مي شود . فرهاد مي شوي و تيشه به دست مي گيري ، آرام ،آرام ،آرام ... نبض گلها را مي گيري ، دور و دير مي شوي، حكايت پروانه و سكوت مي شوي ، حالا تو ستاره مي داني ،حالا گفتگو آيين درويشي نيست وگرنه از تو فرهادتر كه كسي نيست ! فقط جان شيرينت اين قدر سوزناك نگاهم نكن ، دل ما دست و پا چلفتي است به خودكار آبي ام رحم كن ... تو كه مي داني نمي شود به گلها دست زد ، تو كه مي داني هميشه پيش پاي شيرين هزار بيستون است . « مجنون كه ليلي زود و نزديك نمي خواهد » ... بايد فرهاد بود و فهميد ، عشق صداي فاصله هاست ... تا روزي كه شيرينت در آب هاي جهان حل شود و تو آن وقت بفهمي اين ها نقاشي ليلي بوده اند ! حالا وصل ممكن مي شود و شيرين در ليلي آب هاي جهان حل مي شود... حالا هزار سال است معني سطرهاي بالا را مي داني ، اينها را توي كتاب ها خوانده اي ،اينها را توي دفترت نوشته اي حالا مي خواهي زندگي كني مثل يك شرقي « غزل آسمان » كه چشمهايش شرقي ترين شب دنياست . گاهي كمي نگراني ! مي پرسي نكند فرهاد و بيستون قصه اند ؟ اما ته دلت مي داني شيرين كه قصه نيست ، ليلي آب هاي جهان كه قصه نيست . صداي شجريان مي آيد .. تنها صداست ... « ببار اي بارون ببار ...» حالا وقت آن است كه كمي جدي باشي ، ديناميك بخواني ،بدون آنكه هيچ تنش و كرنشي را استعاره از عبور ليلي بداني ... اينجا مجال استعاره نيست . تو مهندس فلزهاي سخت شده اي . اين را يواشكي مي گويم و تو نبايد بداني : فرهاد هم مهندس آهن و سنگ بود ! به جان شيرينش قسم تو حالا توامان نظامي و فرهاد شده اي . خودكار آبيت مي نويسد و فرهاد ديوانه ات... فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ، كه بايد مدرسه برود و درس بخواند و يك دكتر حسابي شود و نام ديگرش را فراموش نكند . خاك مشرق زمين جاي انار و سيب و انگور است ، گوجه فرنگي و توت فرنگي بوته هاي سرزمين هاي ديگري هستند . تو نبايد نام ديگرت را فراموش كني و رنگ چشمهايت را كه لنز آبي اصلاً به موهاي مشكي ات نمي آيد . عشق مليت نمي شناسد اما بايد به سبك خودت باشي ، هم نسل خودت باشي و هم وطن روزهاي كودكيت كبوتران برج ميلاد ، كم از كبوتران برج پاريس ندارند ! حالا لوله ي خودكارت اگر وارداتي باشد خيالي نيست ، اما از جوهر خودت در آن بريز. شعرهاي گوته را با صداي شجريان روي ملودي هاي بتهون بريز و در نارنجستاني حد فاصل حافظيه و تخت جمشيد ،كنار امامزاده اي كه هزار پنجره به بلنداي آسمان دارد گوش كن و نماز صبح را وقتي بخوان كه سپهري ،بودايش را به حج فرستاده باشد و شاملو ، آيدا را به چيدن گل هاي شعر فروغ. يادت باشد قطار سياست خاليست ، يادت باشد زير كمياب ترين نارون روي زمين ، موبايلت را خاموش كني و حساب هاي بانكي ات را فراموش و فقط به هندسه ي اهورايي برگ ها خيره شوي و زيردرخت سيب هر روز جاذبه را كشف كني ... فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ، كه بايد توامان مجنون باشد و چمران باشد و ملاصدرا. از هر يك از اينها كه جا بماني ،جا مانده اي ! و يك نسخه ي تكراري خواهي شد ... اگر علي رديف شعرهايت باشد ،حافظ ترك شيرازش را مي آورد و مولانا شمسش را مي آورد و چمران شهيد بي جرم و جنايت شمشير غمش مي شود وتو در تاريخ سيال مي شوي و عاشقي مي كني و بزرگ مي شوي. فرهاد نام ديگر هر ايرانيست ... يادت باشد ليلي شايد به مكتب نرود و خط ننويسد و به غمزه مسئله آموز صد مدرس شود ،اما مجنون نبايد مدرسه اش را ول كند ! مجنون بايد در زلف چون كمندش بپيچد و چون مردي از سرزمين پارس در ثريا هم به دنبال ليلي بگردد. اگر چه ليلي نام ديگر انسان است ، اما تو ليلي نيستي ،دختر و پسر ندارد ،تو توامان نظامي و فرهاد هستي . دنيا يك ليلي بيشتر ندارد. فرهاد نام ديگي هر ايرانيست... و آرزوي پرواز هميشه به اختراع هواپيمايي منجر خواهد شد و آرزوي نور همه را اديسون مي كند ،اين شهر تاريك را روشن كن واين آسمان بي پرواز را هواپيما باران كن. دل داده ام بر باد ،بر هر چه باداباد شيرين تر از ليلي ، مجنون تر از فرهاد از خاك ما در باد، بوي تو مي آيد تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد برای عمویم «محمد رضا» که به اردیبهشت رفت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:47 توسط محمد رضا |
|
|
ما پا برهنگان،ریگی به کفش نداریم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:22 توسط محمد رضا |
|
|
مادر درد می کشد... مادر اشک می ریزد... مادر ستاره های سوخته را می شمارد و یا حسین میگوید یا زهرا می گوید... توی رگهای مادرم چهارشنبه سوریست مادرم... زیبای خوب من مادرم... بهترین بهترین من دارد درد می کشد او که درد می کشد،تمام خانه درد میکند تمام خانه گریه میکند مادرم... تکیه کلام گلهاست مادرم... پایتخت خوبی هاست دستهای مادرم پر از خداست . . توی چشمهای مادرم : خدا همیشه آنلاین است. ----------------------------------- پ،ن : براي سلامتي همه ي مادر هاي د نيا يك (يا فاطمه) را ميان دو صلوات كادو پيچي كنيد و نثار شبهاي خاموش مادراني كنيد كه انگار يك تكه از خدا هستند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:15 توسط محمد رضا |
|
|
آخه یه آدمی که شازده کوچولو رو نخونده !
یه آدمی که تا حالا آرزو نکرده یه ببیی کوچولو داشته باشه ! ـ تا حالا زیر بارون بدون چتر قدم نزده ! ـ تا حالا آب انار توی چشمش نپریده!! ـ تا حالا وقتی حافظ خونده مو به تنش سیخ نشده !!! ـ تا حالا لپ یه نینی کوچولو رو گاز نگرفته ـ تا حالا قلیون نکشیده !!! ـ تا حالا ساعتشو به دست راستش نبسته ـ تا حالا کاهگلی بارون خورده رو بو نکرده ـ تا حالا ((یواشکی)) توی زندگیش نداشته ـ تا حالا از این آدامس بادکنکی ها ! نجویده!! ـ تا حالا برای هواپیما دست تکون نداده !!! و... از زندگی چی می دونه؟؟!! یعنی تا حالا دلش نلرزیده؟!! چجوری میخواد بفهمه ساعت صفر عاشقی (00:00) چیه؟!! آخه چرا آدما اینقدر توی روزمرگی هاشون گم شدن ؟!! چرا با هم مهربون نیستن؟!! ............ شاید بگی چقدر لوس و مامانی !!! اما خيالی نيست... آرزو کردم یه ببیی کوچولو داشته باشم دیگه با این آدما کاری ندارم...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:40 توسط محمد رضا |
|
|
كاری از دست زنگ های انشا بر نمی آید بچه ها برای عید کفش و لباس تازه می خواهند ...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:38 توسط محمد رضا |
|
|
تو مثل صبح روز عيد هستي تو مزه ی پاستیل می دهی گاهی تو مثل پاشیدن آب انار توی چشم لذت بخشی تو وقتی نگاه می کنی چشمهایت پایتخت دنیاست تو مثل شعر های سهراب پر از نیلوفری تو مثل جاده های شمال پر از دار و درختی تو مثل برنامه ی نود پر از هیجانی تو اگر به گلها دست بزنی دستهایت پژمرده می شود تو مثل لپ لپ همیشه چیزهای تازه ای در خود داری تو همیشه پرواز را به خاطر داری تو مثل کوچه باغ های شیراز پر از بوی بهارنارنجی تو مثل مخاطب شعر (دوست) سهرابی تو مخاطب تمام شعر های زیبای جهانی نه.... تو مثل هیچکس نیستی نمی دانم تو را دیده ام یا نه ..... تو مثل فلانی هستی ....مثل هیچکس تو آن کسی هستی که باید باشد من عاشق کسی شده ام که نمی دانم از کدام ستاره به من نگاه می کند من عاشق یک تکه آبی شده ام (آبی کوچک آرامش)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:33 توسط محمد رضا |
|
|
- به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند...
- به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد.....
- به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد.....
- به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد.....
- به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند.....
- به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند.....
- به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد......
- به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد......
- به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد.....
- به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد.....
- به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد.....
و....
همیشه دوستت دارم....
همیشه منتظرت هستم ....
و خوب میدانم : تا وقتی برفهای روی شانه هایم را نتکانم ....بهار نمی اید
پس بهارم
حالا که برفها رفته اند بیا ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 18:3 توسط محمد رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در معرفی ام خواهم گفت که شعر را در زمین های خاکی شروع کرده ام....
از دوستان اهل قلم دعوت میکنم برای گفتگو در زمینه ی شعر/داستان/نمایش نامه/فیلم نامه و ... آثار و نظرات خودشون رو با من در میان بگذارند |
| پیوندهای روزانه |
|
ف.ش 3 ف.ش 2 ف.ش مرکز بزرگ کد آهنگ برای وبلاگ گد آهنگ وب لاگ و کدهای جاوا وموزیک قالب های حرفه ای وبلاگ وب موزیک سهراب سپهری آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
RSS
|